خرید اینترنتی بلیط هواپیما هاست لینوکس آلمان خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی کرکره برقی
بستن تبلیغات [X]
گمشده
گمشده

شب است.

در اتوبوس نشسته ام .سرم را به شیشه تکیه دادم.کمی از شیشه را باز کردم .بهار است و سرمای مطبوعی صورتم را نوازش میکند.

چند ساعت از نیمه شب گذشته و اکثر مردم در خواب هستند.پدرم در صندلی کنار من نشسته است و خواب و بیدار است.

راننده برای اینکه خوابش نگیرد ،صدای ضبط را کمی بلند ترکرده است.در سکوت شب نزدیک نیشابور ، محمد اصفهانی آفتاب مهربانی را میخواند.

آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها
در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاییزم
بی تو می ریزم
نو بهارم کن
نو بهارم
ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن


لذت وصف ناپذیری وجودم را گرفته است.لذتی از سرِ رها شدن .سرمستی عجیبی دارم و لبخند بر لبانم نقش بسته است.

خوشحالم.به معنای واقعی کلمه.

شنیدن این آهنگ در خنکایِ شب در مسیر مشهد مرا رسانده است به لذتی که هیچ وقت در تمام عمرم احساس نکرده بودم.



پ.ن:خیلی وقت است ، چنین لذتی را در زندگی احساس نکرده ام.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 117 ،
2015-08-09

از خواب که بیدارشدم، رفتم دوش گرفتم.وقتی اومدم دیدم مامان یک پلاستیک پر کیک گذاشته تو اتاقم.با بی میلی برداشتمش و آورددم گذاشتم تو آشپز خونه و گفتم من کیک نمی خوام.دوباره شروع کرد که هیچی نمی خوری و پس فردا معده ات فلان میشه و...

بعضی وقتا میمونم با چه کلمه و جمله ای بگم میل ندارم.لکن چون میدونستم حرف زدن فایده نداره ،مثل همیشه وایسادم حرفاش و بزنه و بعد اومدم تو اتاق.

رخت خوابم و جمع کردم چون اصلن حوصله ی خوابیدن نداشتم.یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم ،بدبخت از بی شارژی خاموش شده. زدمش به شارژ و اومدم لپ تاپم و روشن کردم.اول یه نگاهی به اینجا انداختم و خواستم بنویسم ،اما بعدش بی خیال شدم.از دیروز تا حالا چند تا پست گذاشته بودم .بعد رفتم یه تبِ دیگه باز کردم و صفحه ی شخصیم و چک کردم.یه ذره بالا پایینش کردم و بعد به این فکر کردم چه قدر شخصیت آدما با هم متفاوته.به این فکر کردم که از کی شد که من شروع کردم به نوشتن. یه آدم خجالتی وساکت بودم که وقتی اولین بار یه نفر برام کامنت گذاشت کلی فکر کردم که چی جواب بدم.آدمی که تا قبل از اون فقط تو کاغذ حرفامو نوشته بودم.شاید بعدش خیلی درگیر ش شدم.اماهمیشه وقتایی که حوصله نداشتم ساکت شدم و اومدم برای خودم نوشتم.به خاطر همین دوباره اومدم اینجا.به هرحال همین که آدم ازکل دنیا یه جایی داشته باشه که راحت بنویسه هم نعمتیه واسه خودش.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

یک:

این روزهای من سفید نیست.سیاه هم نیست . خاکستریه.یک خاکستری ملایم.

روزهای تابستانی طولانیه.همین قدر طول میکشه .بیست و چهار ساعتش طولانی تر از بیست و چهار ساعت یک روز پاییزیه.اما من دلم میخواهد همه ی روزاهام متوسط باشه به اندازه یبیست وچهار ساعت واقعی طول بکشه.زمان من و فریب نده.

قبلن ها از مامان پرسیده بود چی کار باید کرد که فریب زمان و نخوریم؟ اما فکر کنم پیش خودش فکر کرد من دارم چرت و پرت میگم و باز رویاپردازی میکنم چون گفت زندگی همینه .باید عادت کنی.خودتو سرگرم کنی.تا روزهات زود بگذره.اما حرفش و قبول ندارم . چون چند هفته پیش من سعی کردم همین کار و بکنم.رفتم ویدیو آموزش فتوشاپ دانلود کردم.کتابای آیلتس خریدم.پرسه زدن هام تو صفحه های شخصیم و زیاد کردم.توی تلگرام عضو چند تا گروه شدم.خلاصه سرم و خیلی شلوغ کردم اما فایده نداشت. میگذشت اما دیر میگذشت.بعد از چند روز ،یک روز که خیلی ناراحت بودم، بیخیال همه شون شدم.تنها کاری که بعضی وقت ها انجام میدم کتاب خوندنه.عصرها تو اتاق راه میرم.حافظ می خونم .بعد میام همینجا.

هر روز به چیزای مختلفی فکر میکنم که البته این در نوع خودش شاید خیلی خوب نباشه .شاید به خاطر همین هم باشه که به نظرم یک روز قدِ یک روز طول نمیکشه.به هرحال امروز با دیدن چند عکس یاد یک چیزی افتادم.

دو:

نمیدانم قبلن گفته بودم یا نه اما ،من وقتی چارده پانزده سالم هم بود با اینکه عکس های زیادی از دوران بچگی ام در آلبوم داشتم.باز هم فکر میکردم احتمال اینکه من در بچگی با بچه ی دیگری در بیمارستان جابجا شده باشم ،کم نیست.شاید خنده دار به نظر برسد که بگم این فکر یکی از قوی ترین فکرهایی ست که در دوران بچگی و نوجوانی ام داشتم و حتا خیلی وقت ها در نظر خودم ، خانواده ی واقعی ام را تصور میکردم.این که چه شکلی اند و اینکه اسم مرا چه میگذاشتند یا اینکه من خواهر و برادر دیگری هم دارم یا نه یا اینکه شاید دوقلو باشم مثل خواهران غریب.بعید هم نیست.بعضی وقت ها فکر میکنم حتمن یک حقیقتی وجود دارد که من انقدر به سمت آن متمایل هستم.شاید هم یک نفر دیگر باشد که در زندگی اش در بین تمام علاقه مندی ها و دوستی هایش مثل من بوده باشد و همین فکرها را بکند و همین احساس را داشته باشد.شاید کسی باشد.جایی.دور یا نزدیک.


پ.ن:راستی شما میدونید چیکار میشه کرد که زمان آدم و فریب نده؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 123 ،

دلتنگی واژه ی عجیبی ست. حس عجیبی هم حتا. از آن دسته حس هایی که کمتر آدمی هست که تجربه اش نکرده باشد.اما هرتجربه متفاوت با تجربه ی دیگر است.منظورم آنست که هر آدمی دلتنگی را یک جور تجربه میکند.یکی با دیدن عکس.یکی با شنیدن یک موزیک.دیگری با خواندن یک جمله.

خیلی وقت بود که میخواستم در مورد دلتنگی بنویسم،اما دست برقضا امشب شد .دوساعت و بیست و سه دقیقه از نیمه شب گذشته بلند شدم و چراغها را روشن کردم و شروع کردم به لمس دکمه های کیبورد تا بتوانم آرام بگیرم.

کی شد که دلتنگ شدم؟ نمیدانم.چشمانم را بسته بودم و پتو را روی سرم کشیده بودم و گذاشتم ذهنم پرواز کند.

بابالنگ دراز عزیزم

این روزها هرچه تصمیم میگیرم که کمتر مزاحمت شوم،تلاشم بی نتیجه میماند.خواستم بگویم باور کن دخترت خودخواه نیست اما کم طاقت است.این روزها بیشتر.نمیداند چرا.شاید از وقتی که به خودش قول داده بود دیگر گریه نکند.اگر بخواهی بپرسی چرا جوابش اینست که نمیداند.شاید میخواهد بزرگ بودن را اینطوری تجربه کند و البته چه حرف بی معنایی !چرا که بزرگ بودن به کمتر گریه کردن نیست.

شهر من دوباره آشوب است.هر کدام از آدمهای شهرم داد میزنند و از من میخواهند که حالا که فرصت نامه پیش آمده،یادم نرود از فلان آدم یا فلان حرف یا فلان عکس برایت بگویم.انقدر صداهایشان در هم پیچیده که رشته ی کلام از دستم در میرود و ترجیح میدم مانند یک بچه گوش هایم را بگیرم و لا لا لا بخوانم.تا متوجه بشوند من به حرف هیچ کدامشان گوش نمی کنم و حوصله ی شکایت ندارم و فقط می خواهم با خودت حرف بزنم و از احساسم بگویم.

بابلنگ دراز مهربانم

یک جایی نوشته بود این درست است است که آدم دلش برای آدمهای زیادی تنگ میشود ،اما کار آنجا سخت میشود که آدم دلش برای کسی تنگ شود که بلد باشد کاری کند که تبدیل شوی به بهترین شکل خودت.که کنارش خوب بوده باشی .زیبا ترین یا زشت ترین نیستی ،بلکه فقط خوب هستی و همینی که هستی را دوست داری. کسی که تو را خوب ببیند.درکنار آن آدم دیگر هیولا نیستی،از خودت بدت نمی آید.بلکه خودت را دوست داری و آن آدم را خیلی بیشتر.درست مثل یک کریستال شکسته و ارزان قیمت که در خیابانی افتاده باشد و کسی آن رابردارد و روبه نور بگیرد.همان کریستالی که شاید دیگری آن را به جوب پر از لجن بیاندازد.این نوع دلتنگی ها خیلی سخت تر و جان فرساتر است.


بله بابالنگ دراز من ؛ اینطور میشود که من دلم برای شما و خود خوبم خیلی تنگ شده است.و این روزها طاقتم کمتر.شاید به این دلیل که همه اش در حال شوت شدنم:)


دوستت دارم به اندازه ی بینهایت ستاره ای که در همین آسمانِ شب، بالای سرت به تو چشمک میزنند ;)

شب و روزت آرام.






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 140 ،

یک جایی در این سرزمین ،در واقع بهتر است بگویم هرجایی که فکرش را بکنید، دختران و زنان زیادی هستند که مورد آزار و اذیت جنسی قرارگرفته اند. یک جایی در این سرزمین ،دختران زیادی هستند که تنها آرزویشان داشتن یک سقف است.یک پدر و یک مادر لابد.یک جایی هست که کودکان زیادی مجبور به کار هستند و نمیتوانند درس بخوانند.یک جایی هست که بچه های زیادی تنها آرزویشان درس خواندن است. لازم نیست اینجا از موارد مبتلا به اچ آی وی یا اعتیاد حرف بزنم چه اینکه همه مان خوب میدانیم ،کم نیستند این اتفاقات در این مرز پر گهر !

این ها را گفتم که به خودم بگویم خیلی از آدمها در سرزمین من هستند که آرزویشان اینست که جای من باشند.در سلامتی کامل .زیر یک سقف.کنار یک پدر و یک مادر .محصل در دانشگاه.(این را بغض نوشتم ، اما باز هم به خودم میگویم و هیچ عذری از جانب خودم را قبول نمیکنم)

اصلن آدم اگر آدم باشد هی نمیشیند زندگی خودش را شخم بزند و از تویش یک چیزی پیدا کند و همان را بکند پیراهن عثمان و به همه نشان دهد.

آدم اگر آدم باشد ،زندگی خودش را از ابتدا مرور میکند و به خودش میگوید اگر تاکنون توانسته دوام بیاورد ،پس باز هم میتواند.

آدم اگر آدم باشد همین لحظه اش را که میتواند بیاید یک صفحه باز کند و بنویسد را هم قدر میداند.

آدم اگر آدم باشد ،میفهمد و میپذیرد که یک سری از چیزهای زندگی دست خودش نبوده و نیست اما یک سری از چیزهای زندگی اش دست خودش است.

آدم اگر آدم باشد ، خودش را به فنا نمیدهد و دیگری را که دوستش داره را هم اذیت نمیکند که چیزهایی را که دست خودش نیست تغییر بدهد.

آدم اگر آدم باشد ، یک روز صبح بیدار میشود و صبحانه میخورد تا مغزش بتواند کار کند و بعد فکر میکند به چیزهای قابل تغییر زندگی اش.

آدم اگرآدم باشد، میرود سراغ کارهایی که دوست دارد و میتواند انجامشان بدهد.واگر کارهایی هست که دوست دارد و نمیتواند انجام دهدو این نتوانستن از خودش سرچشمه نمیگیرد بلکه شرایط اش موجود نیست، خودش و دیگران را بابت نتوانستن اش سرزنش نمیکند.میپذیرد.خیلی کول هم میپذیرد.

آدم اگر آدم باشد ،میپذیرد آدم های اطرافش ممکن است اشتباه کنندو ممکن است تا آخر عمرشان نفهمند که دارند اشتباه میکنند. و وقتی نمیتواند آنها را تغییر دهد ،باز هم باید بپذیرد چه اینکه کار دیگری از دستش بر نمی آید چون آن آدم ها قابل حذف کردن از زندگی نیستند.و اگر همه جوره سعی کرد که دوستشان داشته باشد و نشد باز هم به خودش خرده نگیرد.سعی کند خودش با آنها خوب رفتار کند حداقل به خاطر اینکه آن ها هم آدم هستند.

آدم اگر آدم باشد ، زندگی اش را همین طور که هست دوست میدارد .

آدم اگر آدم باشد ، نباید از دیگران توقع داشته باشد و نباید از خودش هم توقع زیادی داشته باشد.

اصلن آدم باید آدم باشد.همین و بس!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 118 ،

زندگی یک رودخانه است .یک رودخانه ی سیال. همه در آن شنا میکنیم.بعضی هایمان لذت هم میبریم.بعضی هایمان هم هی خسته میشویم،هی ادامه میدهیم.در این رودخانه ی پرخروش بچه ها ،منظورم کودکان است،توسط پدر و مادرشان شنا را یاد میگیرند و وقتی اصول اولیه شنا را یاد گرفتند ، از پدر و مادرشان جدا میشوند.چون مهارت در شنا باید بوسیله ی خود شخص کسب شود و هیچ کس نمیتواند مهارت را به آنها آموزش دهد.فقط میتواند بگوید دستت را اینطوری تکان بدهی بهتر است یا پایت را مثل فلان شکلی.

اما در این رودخانه شما آدم های دیگری را هم میبینید.آدمهایی که ماهرانه شنا میکنند و لذت میبرند.آدمهایی که خوب شنا میکنند .آدمهایی که دست و پا شکسته اند و آدم هایی که فقط دست و پا میزنند و تمام تلاششان فرو نرفتن است.بعد اگر بپرسید این آدم ها چرا این کار را میکنند ،ناگهان یکی از همان شناگر های ماهر برمیگردد به شما میگوید که این آدمها با یک طوفان سخت برخورد کردند و زمین خوردند در حالیکه فقط اصول اولیه را میدانستند.شاید اگر بیشتر میدانستند وضعشان بهتر از این بود.البته شناگرهای ماهر زیادی آمدند و از کنارشان رد شدند و سعی کردند کمکشان کنند،مثلن دستهایشان را گرفتند و حرکت دادند و بهشان گفتند اینطوری پاهایش را تکان دهد یا کی نفسش را حبس کند.اما متاسفانه تا آن شناگرهای ماهر از پیششان رفتند،آنها هم همه چیز یادشان رفت.البته همه ی این آدمها اینطوری نیستنند خیلی هایشان الان برای خودشان شناگر ماهری شده اند ولی خب از این دست آدم ها هم در رودخانه مان داریم.بعد شما همینطور که شنا میکنید به اجساد مرده ی زیادی روی آب برمیخورید و سوال برایتان ایجاد میشود که این ها چگونه اینطوری شدند و در همان حال سوالتان را از یکی ازآدمهای اطرافتان که دست بر قضا از آن هاییست که دست و پا میزند ،میپرسید بعد او با تقلا به شما میگوید که این ها آدمهایی هستند که خودشان را غرق کرده اند تا به ظاهر از رودخانه فرار کنند اما هنوز اجسادشان در رودخانه است چون هیچ کس نمیتواند از این رودخانه فرار کند. وبعد شما از او میپرسید به خاطر همینست که شما خودتان را غرق نمیکنید و او جواب مثبت میدهد.


نتیجه ی اخلاقی:ما همه محکوم به بودن هستیم.خوشبحال کسانی که میتوانند بودنشان را قشنگ کنند و به دیگران زیباییش را ببخشایند.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 139 ،

*** این مطلب را از مجله ی مرد روز پیدا کردم.


رفیق مهربانی که از من بزرگ‌تر است اما هنوز پدر نشده در باره گفت‌وگوی سه دختر نوجوان ۱۶، ۱۷ ساله که هم‌سن دخترک من هستند یادداشتی نوشت. دختران نوجوان در کافه، پشت میز کناری دوست من نشسته بوده‌اند … از پسر و پارتی و ساقی و برنامه شان برای پیچاندن پدر و مادر حرف می‌زده‌اند.

رفیقم در پایان یادداشت پرسیده بود: «چه می‌کردم اگر من پدرشان بودم؟» در جوابش نوشتم اینها ساده‌ترین مشکلاتی هستند که آدم با دختر/ پسر ۱۶- ۱۷ ساله‌اش دارد. پول و پارتی و پسر و مهمانی مختلط و احیانن زیرآبی رفتن از نوع سینمای تاریک و «بیا اتاقم رو ببین چقد قشنگه»… چهار تا اتفاقی است که دیر یا زود می‌افتد و باید بیفتد.

آن‌چه سخت است در عمق و روح ماجرا پنهان است. آن اتمسفر نامریی اما متراکم و غیرقابل‌ نفوذ که دنیای یک دختر ۱۶ساله را از دنیای پدرش، هرچقدر هم که کول و امروزی باشد، جدا می‌کند.

ترسناک این نیست که دخترک یک شب دیر بیاید خانه یا اصلن نیاید، بدنش را امروز کشف کند یا فردا، یا دو سه باری شیطنت کند و پدرش را که من باشم بپیچاند و به جای اردوی مدرسه سر از ویلای شمال در بیاورد یا نه…

ترسناک این است که من هیچ‌وقت نمی‌توانم توی فکر و اندیشه دخترک ۱۶ساله‌ام باشم. هیچ‌وقت نمی‌توانم تنهایی‌اش را، آن تنهایی عمیق و به‌نظر بی‌انتهای یک نوجوان ۱۶ساله که همه‌ی دنیا برایش غریبگی می‌کند را درک کنم. شاید به خاطر تجربه‌ی شخصی‌ام از نوجوانی که داشتم کمی بفهمم او را…

ولی کار زیادی از عهده ام بر نمی آید. مثل همان وقتی که در بیمارستان بالای سرِ چهارسالگی‌اش ایستاده بودم و هم‌زمان با دیدن چشم‌های ملتمس و اشک‌بارش می توانستم وحشت چهارسالگی‌ام را از سوزن و آمپول به یاد آوردم ولی فقط در همین حد…

نمی‌توانستم بگویم می‌گذرد، این لحظه می‌گذرد دخترکم! تب می‌گذرد و گریه می‌گذرد و تجربه‌ی درد می‌گذرد و این ملافه‌های سفید محصور در میله‌های تختش که شبیه فقس شده بود هم می‌گذرد. نمی‌توانستم چون او داشت تجربه‌اش می‌کرد و من فقط نظاره‌گرش بودم، حتی اگر آن روزها و آن سوزن‌ها و آن قفس‌ها را من هم از سر گذرانده بودم.

نمی‌توانستم، چون او داشت در دنیای خودش درد می‌کشید و بزرگ می‌شد و من در دنیای خودم درد کشیده بودم و پوست ترکانده بودم و بزرگ شده بودم.. در پایان و در جواب دوستم نوشتم:

ترسناک است که شما یک دخترک ۱۶ساله داشته باشید. ترسناک است که ببینید چگونه باید تک و تنها به جنگ هیولای بی‌شاخ و دمی برود که اسمش زندگی است. ترسناک است به چشم‌هایش نگاه کنی و نتوانی تشخیص بدهی که پشت آن چشم‌ها، دخترک نوجوانی دارد با همه‌ی تنهایی‌اش به زندگی فکر می‌کند. به این که آیا ارزشش را دارد؟

ترسناک است که نتوانی به‌ او بگویی با همه درد و ترس و تشویش، زندگی همه چیزی است که داریم دخترکم.

به قلم "حسین وحدانی (وی)"




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 169 ،

امروز یکی از قدیمی ترین دوستام توی پلاس دی اکتیو کرد کسی که جزو اولین نفراتی بود که منو فالو کرده بود.کسی که خیلی به من کمک کرد و من خیلی دوستش دارم.میخواستم من هم دی اکتیو کنم.راستش چندوقتی میشه که دیگه پست نگذاشتم و سر نزدم.

اما بیخیال شدم. دوست داشتم پست هام بمونن.شاید اولین باره که نوشته های خودمو دوست دارم.


کاش میشد زندگی واقعی و دی اکتیو کرد.هر زمانی که دلت خواست. منظورم مرگ نیست نه! منظورم فراموشیه. کاش میشد همه چیز و فراموش کرد و فقط یک بک آپ ازش داشت اون هم در ته ته های ذهن.برای مواقع ضروری.شاید نزدیک مرگ!همون وقت که قراره همه چی مثل فیلم مرور بشه.

بگذریم.

از فراموشی می گفتم.شاید الان بزرگترین آرزوم در این برهه ی زمانی همینه.همه چیز و فراموش کنم. خانواده،فامیل،حتا دوست هام. بعد برم یک جای دیگه از این سرزمین ،زندگی کنم. با آدمهای جدید. از نو. از اول .یک شروع دوباره.البته فقط میتونستم یک بار در زندگیم این کار و بکنم. چون اینکه آدم همش بخاد شروع کنه و تا تقی به توقی خورد فراموش کنه نمیشه.مثل این میمونه که یک نفر دم به دقیقه! دی اکتیو کنه!اینجوری خوب نیست به قول حسن معجونی قشنگ نیست.:)

به هر حال دردورنج همیشه هست و بازهم به قولی آدم تو درد و رنج هاشه که بزرگ میشه. و من این حرف و خیلی قبول دارم.


اما با همه ی این ها من دلم میخواد یک بار برای همیشه فراموش کنم و دوباره شروع کنم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 124 ،

امشب دو تا اتفاق افتاد!

اولیش اینکه من فهمیدم به هیچ وجه نمیتونم اینجا زندگی کنم و به هیچ وجه هم نمیتونم فرار کنم.یعنی درواقع هیچ کدوم از این دو راه در حال حاضر(یعنی احتمالن حداقل تا سی سال آینده که پدر و مادرم زنده ان ) ارجعیتی بر هم ندارن.یعنی نه اینکه بخوام از بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنم ،کلن قابل انتخاب نیست.باید دنبال راه سوم باشم....باید یک راه دیگه حتمن پیدا کنم...باید...


و دوم اینکه به خاطر یک اتفاق ،قسمت آخر سریال لاست و دوباره دیدم و دیالوگ پدر جک...و یاد قول هایی که دادم...نا امید نیستم اما نمیدونم باید چی کار کنم!واقعن نمیدونم...


پ.ن:دلم برای اونروزا خیلی تنگ شده....خیییییلییی




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 120 ،

آخر قصمه اما قصه ی آخرم این نیست.

آخر راهی که باید من ازش بگذرم این نیست


خستم از هرچی رسیدن

اگه پشتش سفری نیست

برکه ی امن و نمیخام

وقتی اوج خطری نیست


میرسم نه واسه موندن

من مسافرم همیشه

مث نوری که میاد و

رد میشه از دل شیشه





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 134 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2587
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 6
  • بازدید این هفته : 26
  • بازدید این ماه : 101
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه